دفتر خاطرات و خاطره نویسی، برای تقویت مهارت رایتینگ انگلیسی

تقویت مهارت رایتینگ انگلیسی

در این مجموعه نوشته ها، با عنوان دفتر خاطرات قصد دارم تا خاطرات مربوط به دوران تحصیل و تدریسم را با شما دوستان به اشتراک بگذارم تا شاید برخی از این تجربیات زیسته به کار شما بیاید و شما از آزمون و خطاهای زندگی ام نکاتی بیابید که شما را چند قدم در زندگی به جلو بیاندازد و مجبور نباشید تا دوباره آتها را تجربه کنید و به عقب برگردید چرا که آزموده را آزمودن خطاست. هر چند همه ما نیاز داریم تا زندگی را زندگی کنیم و لحظات و تجربیات خودمان را بسازیم. چون همگی ما با آزمون و خطا و با تجربه کردن می آموزیم. پس هرکس تجربیات و اندوخته های ارزشمند خودش را دارد. بنابراین خوشحال خواهم شد تا تجربیات خود را در بخش دیدگاه ها ثبت کنید تا همگان از تجربیات ما بهره ببرند، حتی می توانید خاطره دوران تحصیل و یا تدریس خود را از طریق آدرس ایمیل زیر برای سرزمین ترجمه ارسال نمایید تا با مشخصات خودتان در بخش دفتر خاطرات سرزمین ترجمه ثبت شود.

Lantranslate.ir@gmail.com

از آنجایی که این نوشته تنها قرار نیست خاطره بازی باشد و به نوعی آموزشی هم خواهد بود، از ابتدا مایل هستم تا با هم مزایای خاطره نویسی را بررسی کنیم و در نهایت خاطره نویسی به انگلیسی را برای تقویت مهارت رایتینگ (مهارت نوشتن به انگلیسی) تمرین کنیم.

خاطره نویسی چندین مزیت دارد، در ادامه به مزایای خاطره نویسی می پردازیم:

  • تخلیه ذهن از تمام افکار مثبت و منفی
  • تثبیت برنامه های ذهنی
  • سر و سامان دادن به افکار
  • تجربه لذت نوشتن
  • دور شدن از احساس تنهایی
  • ثبت گذر زمان
  • ثبت لحظات ناب و حتی لحظات تلخ
  • آگاهی از میزان رشد و تکامل فردی در طی سالهای زندگی
  • مرور خاطرات و درس گرفتن از تجربیات گذشته
  • مضحک و خنده دار به نظر رسیدن آنچه در گذشته برایتان آزار دهنده و رنج آور بوده است اما امروز از آن به عنوان بزرگترین درس زندگی یاد می کنید و شاید حتی قدردان آن اتفاقات تلخ شوید.
  • و مزایای بی شمار دیگر

مزایایی که از خاطره نویسی نام بردم، همگی تجربیات خود من از خاطره نویسی است و من هم اکنون جلد سوم از دفتر خاطراتم را شروع کرده ام. اینکه از کجا و چطور شروع به خاطره نویسی کردم شاید جالب باشد. همگی ما در مدرسه درسی با نام نگارش داشتیم. در درس نگارش شیوه های خاطره نویسی و ثبت روزانه وقایع آمده بود. زمانی که برای این درس دفتری تهیه کردم، برادر یک سال و نیمه ای داشتم. هر روز هر آنچه از صبح تا شب در مدرسه یا خانه روی می داد را ثبت می کردم تا برای مدرسه سر کلاس نگارش آماده باشم. معلم از بچه های کلاس می پرسید چه کسی داوطلب خواندن خاطره این هفته خودش است. یکی دوباری که داوطلب شدم، از هفته های بعد همه هم کلاسی ها از معلم می خواستند تا اجازه دهد که من خاطره خودم را برای همه بخوانم. چیزی که برای همه جذاب بود، شیوه طنزی بود که از نگاه جزئی نگر من مطرح می شد. من همیشه سعی می کردم خاطره ام را به گونه ای بامزه بیان کنم تا همه را مجذوب خود کنم. همانطور هم می شد. آن سال تحصیلی به پایان رسید و امضا و تاریخ معلم من در دفتر نگارش ثبت گردید. من با وجود اینکه یک نوجوان بودم متوجه شدم که نوشتن خاطره چقدر می تواند جذاب باشد چون وقتی صفحاتش را در تابستان که مدرسه تعطیل بود ورق می زدم و دوباره آنها را می خواندم شیرینی آن لحظات ناب برایم زنده می شد و حال آنکه همیشه با خودم فکر می کردم که نوشتن و ثبت این لحظات چقدر کار مفیدی است. مثلا به این فکر می کردم که وقتی برادر کوچکم بزرگ شود و من این خاطرات را برایش بخوانم چقدر لذت خواهد برد. چون من درباره همه اعضای خانواده می نوشتم. رشد تدریجی برادرم در لابه لای برگه های دفترم پیداست. اینکه در کودکی چه خصوصیاتی داشت و یا من خودم چه خصوصیات اخلاقی داشتم. چه چیزهای مضحکی مرا می رنجاند. البته چیزی که امروز برای شما مضحک است، روزی برایتان تلخ ترین و بزرگ ترین بلای آسمانی بوده است. گذر زمان چیز جذابی است که با ثبت آن چه با عکس، فیلم و یا نوشتن قابل لمس خواهد بود. بگذریم. من از آن پس خاطره نویسی را ادامه دادم. البته نه به شکل روزانه. بلکه هر زمان که احساس می کردم می خواهم با کسی حرف بزنم، مداد یا خودکاری برمی داشتم و به سراغ دفتر ثبت وقایع می رفتم. یک دل سیر با دفترم دردل می کردم و خود را سبک می کردم. در انتها امضا، تاریخ، نام و نام خانوادگی و بعد این شعر: می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری.

ثبت ترس ها، شادی ها، غم ها، خوشی ها، ذوق کردن ها، اضطراب ها، خشم ها. این ها همگی صفات و ویژگی های انسانی هستند که همه ما با آنها مواجه می شویم. اما برگشتن به حالت طبیعی و ادامه مسیر برای رسیدن به اهداف اهمیت زیادی دارد. وقتی می نویسید تکلیف را با خود روشن می کنید، آیا می خواهید در رنج بمانید و خود را آزار دهید، آیا می خواهید در خیال بافی های خود فرو روید؟ البته که نه! هریک از ما با هدفی به این دنیا آمده ایم. نوشتن به شما کمک می کند تا به تدریج با خودتان آشنا شوید. این آشنایی منجر می شود که به فلسفه آفرینش خودتان پی ببرید. شاید زود متوجه آن نشوید اما حداقل این سوال مدام به ذهن همه ما خطور می کند. برخی نادیده اش می گیرند و سالهای سال انگار به دور خود پیج می خورند. اما برخی آنقدر پیگیر آن می شوند تا به جواب سوال برسند. پس پیشنهاد من این است که در هر سن و سالی هستید یک دفتر تهیه کنید تا هر از چند گاهی در آن چیزی بنویسید و ذهن تان را تخلیه کنید. قطعا ملزم نیستید که هر روز بنویسید، اینکار را تنها زمانی انجام دهید که لازم است انجام دهید. ممکن است سالی یک بار باشد. اصلا مهم نیست.

تا اینجای این مقاله، هدف ذکر مزایای خاطره نویسی بود. در اینجا به تعدادی از مزایای آن اشاره کردم. در ادامه قصد دارم به نکاتی اشاره کنم که در قالب خاطرات شخصی بیان شده است. امیدوارم بتواند راهکارهای عملی پیش پای شما بگذارد.

گفتگوی ذهنی (Inner Speech)

یکی از روشها برای تمرین زبان انگلیسی، گفتگوی ذهنی است. همه ما با خودمان گفتگوی ذهنی داریم. برنامه های طی روز را در ذهن مان مرور می کنیم. حال اگر بخواهید این گفتگو ها را به انگلیسی انجام دهید یعنی در ذهن تان برنامه ها را به انگلیسی بچینید به نظر جالب می آید. خودم این را تجربه کرده ام. اما ….

اما گاهی به جای آنکه آدم را سر کیف بیاورد، بیشتر ناامید و افسرده می کند. چون ذهن بسیار قدرتمند است و خیلی سریع مانند گوگل به شما پیشنهادات زیادی می دهد و می گوید اگر بلدی، این جمله را هم انگلیسی بگو. حالا اگر راست می گویی بیا این کلمه را هم به انگلیسی بگو. اینجاست که شما با خود می گویید وای من هیچی بلد نیستم. اصلا ولش کن.

خب ممکن است خیلی ها با خود بگویند ولش کن من اصلا نمی تونم زبان یاد بگیرم. اما خیلی از افراد دیگر هم هستند که واقع گرا هستند و با خود می گویند اینکه الان نتوانستم این جمله ها را بگویم: مثلا “من می خواهم به خرید بروم.” ، “الان کلاس دارم.” ، “بعداظهر باید به دوستم زنگ بزنم.” به این مربوط نیست که من نمی توانم زبان انگلیسی را یاد بگیرم. به این مربوط است که من هنوز خیلی از لغت های انگلیسی را بلد نیستم پس باید بیاموزم. من جمله بندی زبان انگلیسی را نمی دانم، پس باید بیاموزم.

آموزش و بدست آوردن آگاهی، اشتیاق و انگیزه می خواهد. همه ما تجربه هایی در زندگی داشته ایم که به خاطر اشتیاق و انگیزه فراوانمان برای انجام آن کار به خودمان و دیگران نشان داده ایم که چقدر توانمند هستیم و اگر بخواهیم چیزی را بدست بیاوریم و یا اینکه تبدیل به چیزی که می خواهیم بشویم، چقدر قدرتمندانه آن کار را انجام می دهیم. خلق لحظه های ناب همیشه حس خوبی به ما می دهد. پس باید آموخت. تنها زمانی می توانیم از خودمان توقع بهترین بازدهی را داشته باشیم که پیش زمینه های رسیدن به آن بازدهی را فراهم کرده باشیم. زیرساخت های آموزشی مدارسمان که نتوانست پیش زمینه خوبی در زبان انگلیسی باشد. پس هرآنچه هست، کاری است که خودمان برای خودمان انجام می دهیم.

کاری که من در دوران دانشگاه انجام دادم این بود که وقتی دیدم آموزش ها آنطوری نیست که باید باشد و به تنهایی مرا به اهدافم نزدیک نمی کنند، تصمیم گرفتم که خودم فکری به حال خودم کنم. من به واحدهای درسی دانشگاه اکتفا نمی کردم. اصلا هدفم نمره گرفتن نبود. برایم مهم نبود که چه نمره ای می گیرم. در ابتدا ضعف هایم را یکی یکی شناختم. برای رفع آن ضعف ها راه هایی را امتحان کردم که در آن زمان فکر می کردم بهترین راه است. که الان می دانم که غلط ترین بود. مثلا لیست کردن لغت های جدید در یک ستون و در ستون دیگر نوشتن معنی لغت. ساعت ها در فرهنگ لغت های کاغذی جستجو کردن و بعد هر کلمه حتی گاهی بیش از بیست معنی داشت و من همه آنها را یادداشت می کردم. دفترها و برگه ها پر از واژهای جدید. هر طرف را که می دیدی لغت بود و معنی. حالا باید وقتی را صرف می کردم تا آنها را حفظ کنم. دستم را بر روی یک ستون می گذاشتم، لغت را می دیدم و سعی می کردم معنای آن را به یاد بیاورم. مدتی که این روش را پی گرفتم نتیجه ای جز فراموشی و سرزنش خودم چیزی در بر نداشت. روشی که همیشه اساتید می گفتند این بود که واژه ها را در داخل متن یاد بگیرید چون هر واژه در متن خاص خودش معنی می دهد. در متنی دیگر ممکن است معنای دیگری داشته باشد. اضطراب اینکه من تا کِی باید تمام معنی های یک کلمه را یاد بگیرم منجر می شد که کلمه را با تمام معانی اش در دفتر یا برگه ای بنویسم. اما هیچ وقت اینکار نتیجه بخش نبود. جعبه لایتنر تازه معروف شده بود. خودم این جعبه لایتنر را به کمک یک جعبه دستمال کاغذی درست کردم. چند ردیف داخل این جعبه درست کردم، در هر ردیف کاغذهایی بود. در یک ردیف قرار بود تا کاغذ سفید و خالی در سایز مربعی شکل قرار گیرد، قرار بود بر روی هر یک از این برگه های کوچک مربعی شکل یک واژه انگلیسی نوشته شود و در پشت برگه ترجمه آن لغت به همراه یک مثال نوشته شود. مثال نشان می داد که چطور این لغت در یک جمله استفاده می شود. واژه های تازه نوشته شده در یک ردیف مخصوص خودش قرار می گرفت. باید روزانه وقتی را برای مرور آن واژگان می گذاشتم. اگر معنی آن را بلد بودم و به یادم می آمد، در ردیف دیگری که مخصوص این نوع واژگان بود وارد می کردم و اگر یادم نمی آمد  باید در همان ردیف قبلی باقی می ماند. دفعه بعد باید کلمات باقی مانده مرور می شدند. اگر لغتی باز به یادم نمی آمد سرجایش قرار می گرفت و به ردیف کلماتی که بلد هستم وارد نمی شد. این روش هم زیاد دوام نیاورد. من ماندم و یک خروار لغت انگلیسی با کلی معنی های متفاوت که نمی دانستم چطور آنها را بیاموزم. من ماندم و یک دیکشنری بزرگ کاغذی که از بس ورقش زده بودم برگه هایش سیاه و کبود شده بود.

پس چطور باید لغات انگلیسی را یاد می گرفتم؟ چقدر یادگرفتن زبان انگلیسی در کشوری که نمی توانستی با کسی به انگلیسی صحبت کنی و هیچ یک از اطرافیان هم به انگلیسی مسلط نبودند، سخت و دشوار به نظر می آمد. بارها مایوس می شدم و فکر می کردم مشکل خود من هستم. اما نمی خواستم کوتاه بیایم. هر جمله کلیدی یا هر روش موثری که درباره یادگیری زبان انگلیسی از اطرافیان یا از اساتید می شنیدم را با اشتیاق دنبال می کردم. من از آن آدم هایی بودم که اگر می گفتید “ف” من فرحزاد بودم. اشتیاق من برای یادگیری زبان هرگز خاموش نشد و فروکش نکرد.

یکی از روش ها برای اینکه بتوانیم صحبت کردن به انگلیسی را تمرین کنیم این بود که با دوستانمان قول و قراری بگذاریم تا در بین کلاس ها یا هر زمان که فرصت داریم با هم به انگلیسی صحبت کنیم. اما باز هم ضعف ما در دامنه لغت و عدم آشنایی ما با ساختارهای زبان انگلیسی اجازه نمی داد که صحبت کردن را بیشتر از چند جمله دست و پاشکسته ادامه دهیم. اینکه تا این حد جملاتمان ساده و ابتدایی بود، ما را کلافه می کرد. هر چند به هم کمک می کردیم اما درست مانند کسی بودیم که تا به حال دوچرخه سواری نکرده است و وقتی بر روی دوچرخه می نشیند، ترس افتادن باعث می شود تا نتواند متمرکز شود و مدام به چپ و راست می لرزد و احتمالا به خاطر نداشتن تعادل زمین می خورد. به خاطر این ناتوانی ها از خود مایوس می شدیم و ماجرا کلا به سمت مسخره بازی های دوستانه کشیده می شد و در انتها می گفتیم برای امروز دیگه بسه. خیلی خسته شدیم واقعا. در واقع ذهن همه ما تمایل داشت فرار کند.

 اما من همیشه از خودم ناراضی بودم، من به مانند همان دوچرخه سوار مبتدی که به خاطر نداشتن تعادل مدام می افتد، اشتیاق و ذوق مسلط شدن بر اوضاع را داشتم، من مشتاقانه آماده بودم بارها زمین بخورم تا اینکه یاد بگیرم، شاید حرفه ای نشوم شاید هرگز نتوانم در مسابقات دوچرخه سواری شرکت کنم، شاید هرگز حتی به این قضیه حرفه ای نگاه نکنم اما باید انجامش می دادم. دوست داشتم برای این حال اسف بار خودم کاری کنم. در آن زمان دسترسی به اینترنت تنها در کافی نت ها فراهم بود و به ندرت کسی در خانه کامپیوتر و اینترنت داشت. من هم جزو کسانی بودم که نه به اینترنت و نه به کامپیوتر دسترسی نداشتم. از استادان دانشگاهم می پرسیدم که چه باید بکنم و مو به مو کارهایی که توصیه می کردند را اجرا می کردم، توصیه هایی که سایر دانشجویان کوچکترین توجهی به آنها نمی کردند. در خاطرات بعدی، توصیه های این اساتید عزیزم را با شما به اشتراک می گذارم.

ترم اول دانشگاه کتابی که استاد برای گرامر معرفی کرده بود اصلا تدریسش نکرد. وقتی دیدم استاد قرار نیست کتاب را در طول ترم تدریس کند خودم دست به کار شدم و کل کتاب را خواندم. این را برای کسانی می گویم که همه ایرادها را متوجه استاد می کنند. ما باید بدانیم که نام ما دانش جو است کسی که به دنبال آموختن است. ما باید بخواهیم که بدانیم تا استاد هم مشتاق تبادل اطلاعات باشد. در کلاس سی چهل نفره ای که هیچ یک از دانشجویان اشتیاقی برای آموختن نشان نمی دهند، و همگی نمره گرفتن را مبنای پاس شدن و گذراندن واحد درسی می دانند معلوم است که خروجی دانشگاه ها چه خواهد بود.

تجربه من از دوران مدرسه به من یاد داده بود که نمره به کار کسی نیامده و نمی آید. تلاش برای بیست گرفتن ها در دوران مدرسه مرا از پا درآورده بود. مخصوصا وقتی از طرف پدر و مادر تحت فشار قرار بگیری و پدر و مادر به نمره انظباط و نمره درس ها و معدل اهمیت بدهند. دوران مدرسه که برای من چنین گذشت. وقتی والدین بچه ها را در دوران مدرسه تحت فشار قرار می دهند و نمره را ملاک یادگیری می دانند، آن بچه وقتی به دانشگاه می رود احساس رهایی و آزادی می کند و فکر می کند اینجا دیگر خبری از پدر و مادرم نیست. اگر در درسی مشکل داشته باشم، دانشگاه قرار نیست والدینم را در جریان قرار دهد. حال آنکه در دوران مدرسه اینطور بود. اگر کمی در کلاس شیطنت می کردی تهدیدت می کردند که به والدینت اطلاع می دهند و از آنجایی که نمی خواستیم آنها را درگیر شیطنت های خود کنیم مجبور بودیم خود را سرکوب کنیم. حال آنکه شیطنت های کودکانه به خصوص در دوران مدرسه شیرین ترین خاطرات ما هستند. البته شیطنت های من از نوعی نبود که به کسی آسیب برساند.

 اگر برای خیلی ها ورود به دانشگاه مساوی با رهایی و آزادی، پوشیدن لباس های دلخواه و آرایش کردن ها بود، برای من همه چیز تازه بود. انگار اینجا جایی است که قرار است آینده خود را بسازم. من احساس آزادی و رهایی داشتم اما این احساس آزادی از این نوع بود: من حالا مالک سرنوشت خودم هستم. من آزادم که روش مطالعه کردن را خودم انتخاب کنم. قرار نیست با امتحان های آزار دهنده ای که در مدرسه داشتیم، پرسش های کلاسی، مشق شب و کلی کارهای کسل کننده مدرسه، وقت و عمرم تلف شود. من حالا 24 ساعت شبانه روز را در اختیار دارم. من حالا خودم برنامه خودم را می ریزم. قرار نیست مثل مدرسه به من بگویند که فردا باید چکار بکنم. افسار زندگی حالا در دست خودم است. رشته ای را انتخاب کرده ام که دوستش دارم و برای رسیدن به آنچه می خواهم از تمام کوه های صعب العبور خواهم گذشت. این چیزی بود که با ورود به دانشگاه مقابل خودم می دیدم. بگذریم وقتی در دانشگاه دوستانی پیدا کردم، متوجه شدم که از میان خروجی های یک دانشگاه، همه در رشته ای که می خوانند ادامه نخواهند داد. چون اصلا هدفی پشت آن نیست. چون فقط گرفتن لیسانس برایشان مهم است. یادم می آید یکی از دوستان می گفت “من فقط اومدم دانشگاه مدرک بگیرم تا وقتی ازدواج کردم به خانواده شوهرم بگم که من لیسانس دارم”. خیلی برایم جالب بود. بالاخره این هم دلیلی بود. الان خبری از دوستم ندارم البته می دانم که ترم آخر  دانشگاه به هدف خودش رسید و با پسر همسایه مادربزرگش ازدواج کرد. یکی دیگر از دوستانم به اجبار پدرش رشته زبان را انتخاب کرده بود. او بیشتر می خواست در دورهمی دوستانه در دانشگاه حضور داشته باشد. دوست دیگرم هم هیچ وقت در مورد هدفی صحبت نمی کرد و هیچ وقت نفهمیدم هدفی دارد یا نه. او هم ازدواج کرد و خانه دار شد. شاید هدفش تشکیل خانواده بود.

 من هیچ یک از این دوستانم و اهدافشان را زیر سوال نمی برم. تنها هدفم این است که بگویم هرکس در زندگی هدفی دارد و اگر در همان راستا حرکت کند شرایط و پیش زمینه هایی را فراهم می کند تا به هدفش برسد. مرحله به مرحله پله های نردبان زندگی اش را با دستان خودش می سازد. گاهی شاید میخ را اشتباه بکوبد، پایش سر بخورد، اما دست نمی کشد. شاید آسیب هم ببیند اما ادامه می دهد. چرا که انسان بی هدف و بی مقصود با یک انسان مرده فرقی ندارد. انسان با اهداف و آرزوهایش به زندگی معنا می دهد. پس اگر تا الان هدف از آفرینش خود را پیدا نکردید، تکلیف خودتان را با زندگی روشن کنید. قرار است چه کسی باشید؟ قرار است در چه سمت و سویی اشتیاق رفتن داشته باشید. پل های رسیدن به چه مقصودی را می خواهید بسازید.

هرچند برای انتخاب رشته مورد علاقه خودم هم با خانواده جنگیدم. از اینجا می توانید مقاله مربوط به چطور رشته تحصیلی ام را انتخاب کردم را بخوانید. شاید برای کسانی که در شرف انتخاب هستند، مفید باشد.

زبان انگلیسی هم همین است. من فهمیدم قرار نیست زبان برای من یک واحد درسی باشد. قرار است هدف من باشد. من با ورود به دانشگاه هدفم را برای یادگیری زبان انگلیسی مشخص کردم:

تسلط بر یک زبان بین المللی برای باز کردن درهای بیشتر، برای کشف، برای دانستن، برای آگاهی، برای برقراری ارتباط با همه افراد دنیا، تبادل دانش و تجربیات خود با سایرین و دریافت تجربیات دیگران، انتقال و تبادل شیوه های انسانی برای بهتر زیستن، برای تبدیل شدن به انسانی سالم که برای خودش، اطرافیان و جامعه مفید و موثر است.

خوشحالم که با چنین نگرشی در سن 18 سالگی (بعد از اتمام دوران مدرسه)، توانستم مسیر را با تمام سختی ها و تلخی ها از دانشگاه تحت اختیار و مسئولیت خودم پشت سر بگذارم. یادگیری هیچ وقت برای من تمامی ندارد. اینکه می گویند زگهواره تا گور دانش بجوی بهترین جمله ای است که باید به آن مقید بود و با آب طلا نوشت. هدف از دانش هم اشتباه به ما آموختند. دانش را برای ما به اشتباه شرح دادند. همیشه دانش برای ما مساوی شد با کتاب های بی فایده مدرسه، آزمون ها و کنکور و هزاران برنامه بی فایده دیگر. دانش را باید دوباره برای خودمان تعریف کنیم. زگهواره تا گور دانش بجوی برای من تعریف دیگری داشت:

از زمانی که به این دنیا پا می گذاریم و خودمان را و جهان اطراف مان را می شناسیم تا زمانی که فرصتی باقی است و نفسی در جان داریم باید بیاموزیم، آگاه شویم، هدف و جهان بینی، فلسفه زیستن، هدف از خلقت، هدف از بودن خود را دریابیم. همه چیز و از جمله عملکرد خودمان را مدام زیر سوال ببریم، خود را به چالش بکشیم، بازخورد رفتارمان را ببینیم، تجربه کنیم، از تجربه ها درس بگیریم، از تجربه دیگران استفاده کنیم، تجربه خود را با دیگران به اشتراک بگذاریم، کتابی بخوانیم که دلمان می خواهد، چیزی شویم که می خواهیم، یاد بگیریم که خودمان و دیگران را دوست داشته باشیم، به عقاید هم احترام بگذاریم، مشتاق و کنجکاو در طبیعت باشیم، به طبیعت با دقت نگاه کنیم، نظم موجود در جهان هستی را ببینیم، تقارن، نظم و گاهی بی نظمی در طبیعت، تفکر و اندیشه، با دقت نگاه کردن به برگ درخت، با دقت نگاه کردن به برگ های پاییزی، با دقت گوش کردن به صداهای زیبایی که در اطرافمان می شنویم، صدای آب، صدای خش خش برگ، صدای باد، صدای پرندگان عمیق شدن در رنگ های زیبای طبیعت، نگاه به آسمان، ستارگان، ابرها و هزاران چیز دیگر.

اگر نگاه همه ما به دانش این باشد، اشتیاق ما برای آموختن چندین برابر می شود. اگر نگاه همه ما به جهان زیبا باشد، هرگز از چیزی که آموختیم در جهت ضربه و  آسیب به کسی استفاده نمی کنیم. وجدان و شعور انسانی در ما متبلور می شود. اگر هر انسانی قطره ای باشد، قطره قطره اقیانوس عظیمی از جامعه را تشکیل می دهد. پس جامعه سالم نیاز به انسان های سالم دارد.

جهان بینی ما رویکرد کاری ما را معین می کند. همه ما می دانیم که اگر کسی با هدف پولدار شدن، پزشک شود تا پول را نگیرد بیمار را نجات نمی دهد. چون اولویت اول او پول است. کسی که مهندس می شود تا پروژه ای نان و آب دار بگیرد، پلی می سازد که با کوچترین باد و آبی بریزد تا دوباره بسازد، جاده ای می سازد که خیلی زود تخریب شود. مشاغلی که با هدف پول انتخاب می شوند، ما را به کمال انسانی نمی رسانند. شاید پولدارمان کنند اما از ما انسان نمی سازند. پول نمی تواند هرگز هدف باشد. پول تنها یک ابزار و وسیله است که همه ما برای برآوردن نیازهای زندگی لازم داریم. پول هرگز چرک کف دست نیست. پول ابزاری است که شما را به چیزهایی که دوست دارید داشته باشید می رساند. اما پول شما را به کسی که می خواهید باشید، تبدیل نمی کند. شما با نگرش هایتان با جهان بینی تان تبدیل به کسی می شوید که می خواهید. حال همه اینها چه ربطی به زبان انگلیسی دارد؟ ربط دارد، مطمئن باشید.

همه حرف های بالا زمانی خودش را نشان می دهد که برای آموزش زبان سردرگم می شوید و نمی دانید چه کنید، درگیر روش های غلط سیستم های آموزشی که هیچ فکر و اندیشه عمیقی پشت آنها نیست می شوید. درگیر قوانین دست و پاگیر می شوید. به جای اینکه زبان را با هدف برقراری ارتباط، حرف زدن، نوشتن بیاموزیم، به جای اینکه زبان در ما تبدیل به مهارت شود، درگیر این اضطراب و ترس می شویم که امتحان فاینال داریم، نمره و کارنامه برایمان مهم می شود. بر سر تلفظ غلط همدیگر را مسخره می کنیم، می ترسیم که به انگلیسی حرف بزنیم چون فکر می کنیم واژگان و گرامر را به خوبی بلد نیستیم، و اگر حرف بزنیم همه اطرافیان ما را نگاه می کنند، و در دلشان به ما می خندند، فکر می کنیم یا باید حرف نزنیم یا اگر می زنیم از درست بودنش اطمینان کامل داشته باشیم.

هر چند نسل های جدید دیگر خود را درگیر چنین ترس های مضحکی نمی کنند، در این بین گرفتار والدینی می شویم که چون در گذشته نمره اهمیت زیادی داشته، این فشار را بر روی فرزندان خود تحمیل می کنند و میزان فراگیری فرزند خود را از روی نمره می سنجند. در صورتی که زبان کسب یک مهارت است و کسب یک مهارت زمان می برد. والدین می خواهند فرزندشان زبان را از کودکی بیاموزد چون خودشان زبان را از کودکی نیاموخته اند و فکر می کنند دیگر در بزرگسالی از پس آن برنمی آیند. پس همه تلاش خود را می کنند تا کودکشان به هر طریقی که هست زبان بیاموزد. ملاکشان هم نمره کارنامه و مثل بلبل انگلیسی حرف زدن بچه است و اگر بچه نتواند هیچ یک از این کارها را بکند و نمره خوبی هم نگیرد، اولین فکر پدر و مادر این است که مدرس مناسب نیست، موسسه مناسب نیست، کتاب مناسب نیست، و شاید هم به بدترین حالت فکر کنند که فرزندشان نمی تواند یاد بگیرد، بچه را از این موسسه به آن موسسه کشاندن، مدام معلم عوض کردن، تحت فشار و اضطراب قرار دادن کودک همگی سنگ های بزرگی هستند که والدین بر سر راه یادگیری کودکشان می اندازند. والدین به خیال خودشان دارند بیشترین لطف را به کودک خود می کنند. در حالی که نمی دانند دارند با دستان خودشان ذهن کودک را تخریب می کنند.

در بخش راهنمای تدریس، روش آموزش زبان به کودکان آمده است.

در این مجموعه نوشته ها با عنوان دفتر خاطرات، از این به بعد قرار است برای آگاه تر شدن از شیوه های درست یادگیری زبان انگلیسی، تجربیات واقعی خودم در تدریس، واکنش والدین در موقعیت های مختلف، داستان های مربوط به زبان آموزان مختلف را با شما به اشتراک بگذارم.

از لینک های زیر می توانید سایر مقالات مرتبط را مطالعه بفرمایید. (به زودی)

  خاطره تدریس (1)

خاطره تحصیل (1)

چطور وارد رشته زبان انگلیسی شدم؟

چطور به انگلیسی خاطره بنویسیم؟

روش آموزش زبان به کودکان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *